به آسمان مینگرم؛ دلش گرفته!
زیرلب میگویم : تو چرا آخر؟
چقدر میخواهم ببارد و من هم!
غم بدجور هوار شده بر سرم و من تکیه داده ام به دیوار بلند تنهایی.
نمیدانم فرو میریزد یا نه؟ نمیخواهم آنچه را که مدفون خواهد کرد........
بی تابم , آسمان هم!
دلتنگم
ابرها چرا یاریم نمیکنید؟
سکوت تحفه من است فریاد میخواهم رگبار میخواهم
آسمان چشم من است باران میخواهم

نوشته شده توسط پریا در شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ساعت 17:0 موضوع | لینک ثابت
باور نکن!
حال همه ما خوب است
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور
كه مردم به آن شادماني بي سبب گويند
با اينهمه اگر عمري باقي بود
طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد
ونه اين دل ناماندگار بي درمان
تا يادم نرفته برايت بنويسم
حوالي خوابهاي ما سال پر باراني بود
ميدانم كه هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است
اما تو لااقل
حتي هر وهله
گاهي هر ازگاهي
ببين انعكاس تبسم رؤيا شبيه شمايل شقايق نيست
نامه ام بايد كوتاه باشد
ساده باشد
بدون حرفي از ابهام
دوباره برايت مي نويسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور نكن
نوشته شده توسط پریا در جمعه یازدهم شهریور 1390 ساعت 20:33 موضوع | لینک ثابت
گاهی اوقات بد شده ام ، آن قدر که اگر از صد متری مرا می دیدی ، فرار می کردی؛ نه به خاطر این که شرّ من به تو نرسد ، نه! وقتی که من بد می شوم ، اصلاً تحمّل من ، غیر ممکن است. آره گاهی اوقات بد شده ام، امّا در آینه که خودم را نگاه کرده ام ، دیده ام که اصلاً بدی به من نمی آید. نگاه من در آینه که به من چشم دوخته می گوید : من نمی توانم بد باشم.
بله ، من و بدی با هم جور نیستیم. گاهی اوقات به هم می رسیم، سلام و علیکی داریم ، امّا زود میانمان دعوا می شود؛ جیغ و داد. آقا یکی بیاید ما را از هم جدا کند. گاهی اوقات این بدیِ نامرد ، می زند حسابی ما را ناکار می کند. گاهی اوقات هم ما ضربه فنی اش می کنیم و می رود دنبال کارش.
همیشه مشکل ترین و بحرانی ترین لحظات زندگی انسان ، لحظات جدالِ فضیلت های اخلاقی با رذایل اخلاقی بوده است. از آغاز دنیا ، جنگ بین خیر و شر بوده و ادامه خواهد داشت. سیاهی و سپیدی ، تاریکی و روشنی ، جوان مرد و ناجوان مرد ، خوبی و بدی ، پاکی و پلیدی و ... و انسان ، ذاتا طرفدار کدام است؟ سپیدی ، روشنی ، جوان مردی ، خوبی و پاکی و ...
لحظاتی که انسان می گذراند، پر از اتّفاق است؛ اتّفاق های خوب ، اتّفاق های بد. لحظات آنان پر است از فرشته ، پر است از شیطان. چه قدر خوب است بعضی از اوقات که لحظه های آدم ، بوی بال فرشته می دهد؛ چه قدر خوب است. وقتی شیطان پا می گذارد توی محدوده آدم ، چه قدر برای آدم مشکل درست می کند. این شیطان ، این شیطان لعنتی ، نمی گذارد یک لحظه آدمیزاد آرام باشد. اگر این شیطان را ول کنی ، چه کارها که نمی کند. فرشته ها را بیرون می کند از خانه آدم. آن وقت خانه که بی فرشته شود ، دیگر این خانه به درد نمی خورد؛ قیمتش می آید پایین. دیگر آسمانی ها این خانه را دوست ندارند. از آن فرار می کنند. بیچاره صاحب این خانه؛ چه قدر تنهاست؛ چه قدر سر کردن با شیطان در یک خانه ، سخت است. شیطان ، شیطان لعنتی!
چه قدر در دنیا جادّه وجود دارد. یک جادّه می رود طرف رودخانه ، یک جادّه می رود طرف کوه ، یک جادّه می رود به سمت دشت ، یک جادّه می رود به سمت بیابان ، یک جادّه می خورد به خانه تو ، یک جادّه می خورد به خانه من ، یک جادّه می خورد به یک جایِ سرسبز و قشنگ ، یک جادّه می خورد به یک درّه ، یک جادّه می خورد به...
وای چه قدر جادّه! سرگیجه گرفتم. آدم بین این همه جادّه ، چه کار کند؟ از کدام جادّه برود. تمام این جادّه ها که گفتم آخرشان معلوم است. اگر آخر این جادّه ها معلوم نباشد چه؟
زیاد نگران نباشید. من جادّه ای می شناسم که اگر از آن بروید ، به هیچ مشکلی برخورد نخواهید کرد. خدا نام این جادّه را گذاشته «صراط مستقیم» این جادّه می رسد به جایی که پر است از خوبی ها. پیامبران برای این که این جادّه را به ما نشان بدهند ، خیلی تلاش کرده اند.
پس بزن بریم. راه مطمئنی است ، گم نمی شویم!
آسمان زیباست. همه آسمان را دوست دارند. همه وقتی می خواهند دنبال فرشته ها بگردند ، به آسمان نگاه می کنند. وقتی می خواهند با خدا حرف بزنند ، به آسمان نگاه می کنند. آسمان ، نماد خوبی هاست؛ نماد روشنایی. آبی آرامش بخش آن انگار می گوید : زلال باش زلال ، مثل من!
راستی اگر ما مثل آسمان شویم ، پر از فرشته و پرنده و ستاره و ابر و باران و ... چه قدر خوب می شود! چه قدر خوب می شود اگرتمام بادبادک های کودکانه و شاد ، دست های ما را بوسه بزنند. چه قدر آسمانی بودن خوب است. چه قدر آسمان را برای خوب بودن بهانه کردن ، زیباست.
چرا این قدر سرگردانی؟ چرا این قدر به خودت سخت می گیری. باور کن خوب بودن ، کاری ندارد. باور کن آسان ترین کار است. هیچ خرجی هم ندارد؛ هیچ خرجی؛ فقط کافی است لبخند بزنی. اوّل قیافه ات را مهربان کن ، مطمئن باش بقیه کارها خودش حل می شود. اگر تو لبخند بزنی ، دیگران هم در جواب تو لبخند می زنند؛ آن وقت ، دنیا پر از لبخند می شود؛ می شود لبخندستان؛ لبخندستانی که تو ایجاد کرده ای. می خواهی در این لبخندستان دنیا پر از خوبی بکنی ، پر از فضیلت های اخلاقی ، دنیایی به نام : آنچه شما خواسته اید.

نوشته شده توسط پریا در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 ساعت 10:35 موضوع | لینک ثابت
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن
لحظه ای چند بر این آب نظر كن
آب ، آیینه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كنی از آن كوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم
نوشته شده توسط پریا در شنبه هجدهم تیر 1390 ساعت 9:18 موضوع | لینک ثابت
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند
همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد
گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند
چون که
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است
برای ماهی ها مدرسه می ساختند
وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
وچه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید
اگر کوسه ها آدم بودند
از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند
ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان
شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
که به ماهیها می آموخت
"زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"
"برتولد برشت"

نوشته شده توسط پریا در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 ساعت 19:46 موضوع | لینک ثابت
یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمهای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده میآمدند. آنها در دست خود قاشقهایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دستهها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی میتوانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دستهها از بازوهایشان بلندتر بود، نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند…
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشقهای دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، میگفتند و میخندیدند. مرد روحانی گفت: نمیفهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! میبینی؟ اینها یاد گرفتهاند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدمهای طمع کار تنها به خودشان فکر میکنند!
((تخمین زده شده که ۹۳% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن ۷% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر ۷% ارسال کنید..
من جزء آن ۷% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم
![]()
نوشته شده توسط پریا در شنبه بیستم فروردین 1390 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت
«فاجعه برخوردمیان آرمان وعاطفه» درست زمانی که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم. آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم. وبعد برای آنچه که از دست رفته آه میکشیم. وشاید زمانی که میخواهیم دوست بداریم منعمان میکنند, چشمهایمان را میبندند و در تاریکی رهایمان میکنند. عشق را در وجودمان میکشند و میخواهند آزادانه نفس بکشیم . روزهایمان سراسر بیهودگی میشود و روزمرگی لطافت گل از یاد میرود وحرف از محبت به میان می آید سنگ می اندازند به دلهای تنگ شیشه ای, ترک برمیدارد ترک ترک میشود اما نمیشکند عشق که خرد نمیشود. آرمان گرایی میکنند, پله پله عاطفه را له میکنند. متحد میشوند برای قتل عام عشق
میکنند اولین گناه را.
میگویند اینها خواب است , نسیان دارد.
میگویند چشم بردار از فسون.
رمل و سحر میکنند تا نیندیشم.
ادعا میکنند آزادی خواهند , در زندان
ترحم اسیرم میکنند
با نگاه شکنجه میشوم و با زبان تمجید.
عشق را انکار میکنند و از زندگی سخن
میگویند.
دستهارا جدا میکنند , مشت میکنندشان .
میگویند بخند.
منعم میکنند از عشق از تنفس از نگاه از
زندگی از بیداری از دیدن از محبت
خرد میشوم نابود میشوم اشک میریزم , زمین
تر میشود از اشکم. گویی شبنم است برروی
گل.
نمیمیرم ولی . هنوزم کالبدم
جاریست ..........
ولی ناگهان نگاه نمیکنی ؛ عشق نمی ورزی ؛
دوست نمی داری ؛ فراموشم میکنی
میمیرم , نفس نمیکشم , قلبم میشکند و تکه
تکه خرد میشود...
نوشته شده توسط پریا در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ساعت 21:57 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها
میدونم خیلی بدم
دیگه نمیام
حرف نمیزنم
اما این سکوتم یعنی یه دنیا حرف
باور کنین
دیگه نمیخوام بد بگم به پسرا
میخوام دست نوشته هامو بدم بخونین
حرفای دلمو
خوشحال میشم نظر بدین

نوشته شده توسط پریا در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 ساعت 20:58 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستای گلم
خیلی وقته نیومدم
نمیدونم چرا حوصله نداشتم بیام
درسام هم سنگین شده ها!
آره پسرا هنوز دخترارو اذیت میکنن
دخترا اما زود باورن
پسرا هر چیو با عشق بگن باورشون میشه
جدی چرا ما دخترا این همه ساده ایم؟
زودباوریم؟
خستم از همه چی!
ای پسرا چرا مارو بازی میدین؟ چرا باور
ندارین ما رو؟
![]()
نوشته شده توسط پریا در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389 ساعت 15:40 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام
من پریا هستم
19 سالمه
کامپیوتر میخونم
مطلبایی رو مینویسم که بهشون اعتقاد دارم
همه نظرا رو هم تایید میکنم
دوستون دارم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY